هیجان تو نگاهش موج می زد،انگاری چیز مهمی میخواست بگه...دستهاشو رو روی چشمهام گذاشت...
گفت:چشمهاتو می بندم...تا موقعی که نگفتم باز نکن!
گفتم: واسه چی،چی شده؟
گفت:چیز مهمی را به تو نشان خواهم داد،شاید مهمترین را...
بیشتر برایم یک بازی بود...شاید در پوچی آن روزها جرقه ای بود...
گفتم:باشه....
گفت:نه اینطوری نمیشه قول بده،قول بده تا موقعی که نگفتم باز نمیکنی..لرزش عجیبی تو صداش بود...
گفتم:باشه،قول می دهم...
ازون ماجرا چند ماهی گذشت،نمی دانم شاید هم چند سالی...طی این مدت همیشه کنارم بود،با هم حرف می زدیم...از آدمهایی که از کنارمان رد می شدند برایم می گفت...ولی هنوز چشمهامو باز نکرده بود...
یه روز داشت قصه می گفت...قصه یه پسر کوچولوی تنها...که از یه جایی به بعد تو زندگیش تنها می شه...بهترین دوستشو از دست میده و باید باقی راهو خودش بره...وسطای قصه بود که صداش قطع شد...منتظر ادامه قصه بودم...عجیب بود،هیچ صدایی نمی آمد،طی این چند سال به صدای نفسهاش عادت کرده بودم...ترسیدم،یه لحظه قولمو فراموش کردم،چشم بندو برداشتم...
کنارم افتاده بود...با چشم بندی به روی صورتش...نفس نمی کشید...مرده بود...به صورتش نگاه کردم...تغییر زیادی نکرده بود تو این همه سال،فقط چشم بند به صورتش اضافه شده بود...
یعنی این همه سال اون هم هیچ جارو...
جالب بود قبل تر ها فکر می کردم اگر نبینمش دنیا تموم میشه...ولی الان اصلا فرقی نمی کرد...
چشامو بستم سرمو گذاشتم رو شونش...شروع کرد به تعریف کردنه بقیه قصه...
خوشحال بودم که قصه پسرکی که تعریف می کرد،قصه من نبود،خوشحال بودم که اون هیچ وقت نمی میره...
مهدی بهنام (۲/۱۱/۱۳۸۲)
همان چهار راه هميشگي ايستادم. نيم ساعتي ايستادم و بعد شير يا خط كردم. مثل هميشه خط آمد. داد زدم:«مستقيم چهار راه هميشگي.»
راننده گفت:«يعني کدام يکي؟»
گفتم:«هر کدام که دوست داشتي.»
کنار پياده رو ، رو يه سکو نشستم،چند دقيقه ايه که حواسم به يه مورچه است،عينهو همون داستان کتابای دبستانه...مورچه يدونه دونه گرفته به دهن و شروع ميکنه از ديوار بالا رفتن اما به وسطای ديوار که می رسه دونه ميفته ،مورچه برميگرده پايين و از اول...الان نيم ساعت شده که مورچه اين عمل رو تکرار ميکنه و
خسته نمی شه،چرا؟ !!!
***
تو خيالم ميشم يدونه مورچه ،جلوی هيچ کدوم از مشکلام کم نميارم...اين قدر با پشتکارم که کمر همه اونا رو خورد ميکنم!!!با همون رفتار مورچه جلوی همه مشکلام تلاش می کنم...اوه کم کم چقدر قشنگ می شه مشکلام يکی بعد از ديگری خورد می شن...ادامه ميدم ....تو خيالم به تک تک آرزو هام ميرسم ....
***
يهو به خودم ميام ،نميدونم چه مدته که تو عالم خيال بودم....
کنار پياده رو رو يه سکو شستم،به آسفالت خيره ميشم ،يه مورچه له شده زير پای عابرا چسبيده به آسفالت پياده رو ...
مهدی بهنام (۲/۵/۱۳۸۲)
دو نفری لبه پرتگاهی ایستاده بودند،یک لیوان سم داشتند،می خواستند خودکشی کنند،نصف لیوان مال پسرک ونصف لیوان هم مال دوستش بود.حالا چرا دیگه پرتگاه؟مگه همون سم کافی نبود؟ آخه می خواستند از پرتگاه هم بپرند پایین....اینو دوستش می خواست،به نظر پسرک بی ربط بود،ولی به خاطر دوستش قبول کرده بود...
قرار بود اول دوستش نصف لیوان را بدهد بالا،بعد هم او...بعد در حالیکه سم داشت عمل می کرد،می پریدند پایین...
خودش را مرتب کرد،راست ایستاد،سرشو بالا گرفت،لذت بخش بود،احساس کرد درونش خالی شده...به دوستش نگاه کرد که سرشو اندخته بود پایین...بهش گفت:چیکار میکنی لعنتی،بخور نصفشو دیگه...
دوستش سرشو انداخته بود پایین،یه قطره اشک از گوشه چشماش لغزید پایین،گفت:آخ،کاش اینجا بودی لامصب...نصف سم تو لیوان رو خورد و لیوان را داد به پسرک...
پسرک نمی دونست چش شده،با ترس به لیوانی نگاه کرد که هنوز تا نصفه پر بود، به دوستش نگاه کرد که داشت رنگش کم کم زرد می شد،دوباره با نگاهی لرزان به لیوان نگاه کرد...حالا دیگه دستاش هم می لرزیدن...سرشو آورد بالا،انگار نگاه کردن تو چشای دوستش شده بود سخت ترین کار دنیا...با چشایی لرزان به دوستش نگاه کرد که داشت بهش لبخند میزد...اومد حرف بزنه ،بغض نمی ذاشت....دوستش گفت :هیچی نگو،مهم نیست،فقط هلم بده پایین...
سر تا پای پسرک می لرزید،به سمت دوستش رفت،لعنتی نمی تونست تو چشاش نگاه کنه،یه لحظه نفهمید چی شد،هلش داد پایین...
پسرک با گلوی بغض کرده لیوانی رو که نصفش پر بود،پرت کرد ته پرتگاه...نمی دونست باسه چی هلش داده بود پایین،آخه نمی تونست تو چشاش نگاه کنه،نمی تونست بگه که ترسیده،نمی تونست بگه که...چرا هلش داده بود پایین؟
صدای گریه پسرکی در کنار پرتگاه تنها صدایی بود که در آنجا شنیده میشد...
لبه ی پرتگاه ایستاده بود،پسرک حالا خوب می دونست چرا دوستش پرتگاه رو انتخاب کرده بود...پرتگاه خوبی بود،معلوم بود به خوبی برای یک خودکشی بی نقص انتخاب شده....
راست ایستاد،سرشو بالا گرفت،لذت بخش بود،احساس میکرد برای اولین بار توی زندگی درونش خالی نیست...
سرشو انداخت پایین،قطره اشکی از گوشه چشمش لغزید پایین،آروم گفت:آخ،کاش اینجا بودی لا مصب...
پسرکی در حال سقوط به ته پرتگاه بود...پرتگاهی که جون میداد برای یه خودکشی بی نقص...
مهدی بهنام (۱۲/۵/۱۳۸۲)
شب بود,ستاره ها چشمك ميزدند و هيچ كس نبود كه به آنها تذكر بدهد!!
ريز علي در فكر درشت علي بودن بود ,اگر درشت علي بود مي توانست با دم شير بازي كند,اما ريز علي مار گزيده اي بود كه حتي نمي توانست سوزن را از ته فيل رد كند!!!
ريز علي داشت به سمت مزرعه اش مي رفت...
ناگهان صداي قطاري از پشت كوه شنيد...با نفت فانوسش لباسش را آتش زد و دويد جلوي قطار ,داد زد: كوه ريزش كرده...
فطار بوقيد و ايستاد,لوكوموتيو ران پياده شد,ريز علي بي درنگ با چماق زد به سرش و جيبهايش را خالي كرد و دبرو كه دررو,...
يا ريز علي حوصله داستان دهقان فداكار را نداشت يا ...
روزها اين داستان تكرار شد و اينگونه ريز علي شد چو پان دروغگو....
از قضا روزي كوه ريزش كرد,لابد منتظريد بخونيد:ريز علي هر چه تلاش كرد قطار نايستاد و قطار خورد به كوه و منفجر شد .
اما نه....ريز علي ديد كوه ريزش كرده ,بي خيال شانه هايش را بالا انداخت و رفت...
يا ريز علي حوصله داستان چوپان دروغگو را نداشت يا ...
مهدی بهنام (۱۰/۱۱/۱۳۸۱)
- آقای دکتر اون گلوله رو میبینی گوشه قلبم جا خوش کرده؟اون آخرین گلوله جنگ ایران وعراقه!
ـ منظورتون اینه که اینقدر بد شانسین؟!
ـ آخرای جنگ بود، بهمون خبر دادند فردا ۷ صبح آتش بس شروع میشه.فردای اون روز ۷ صبح خوشحال از سنگر اومدم بیرون.اومده بودم یه نفس تو هوای صلح بکشم، ولی یه گلوله اومد و زرتی خورد گوشه ی قلبم.نمیدونم ساعت من یک دقیقه جلو بود یا ساعت اون سرباز عراقیه که ماشرو کشید یک دقیقه عقب بود!
مینای شهر خاموش(امیر شهاب رضویان)
قرنها قرن بود تا به استخر برسد پیک و بگوید:شوش تسخیر شد، مقدونی به پارس میسازد .گفت و غبار شد و قرنها قرن بود و وحشت من از پیکهای دیگر است كه در راهند هنوز...
سنبل شیطان(شهریار مندنی پور)
خیلی وقت بود احساس بی فایدگی و بی مصرف بودن میکردم و علاوه بر این، یک بار كه دختر هفت ساله ام برداشت و ازم پرسید :بابایی تو چه کاره ای؟هیچ پاسخ قانع کننده ای نداشتم كه بهش بدم.
یعنی راستش را بخواهید به خودم گفتم تا وقتی هنوز زنده هستم چند بار دیگر ممکن است پیش بیاید كه این را ازم بپرسد و من چند بار دیگر میتوانم ابرویم را بیندازم بالا و بهش بگویم:خودم هم نمیدونم بابایی!
کافه پیانو(فرهاد جعفری)
گفتم: آقا داداش این کریستف کلمب ما هنوز نمرده؟
گفت: چطور مگر؟
گفتم: می رود سرزمین کشف میکند اما چرا نمی آید اینجا را کشف کند؟بعد من می رفتم داد می زدم آقای کریستف کلمب چرا نمی آیید ما را کشف کنید؟گریس دم کلفت.گریس دم کلفت.آدم یاد ماموت ها می افتد.اما من که آدم نیستم.برای همین یاد ماموت ها نمی افتم. یاد دایناسور می افتم...
سمفونی مردگان(عباس معروفی)
پ.ن: در وصف این رمان بسیار نوشته اند و بسیار خواهند نوشت، اما سال بلوا چیز دیگری بود، سال بلوا نوش آفرین داشت...آخ که نوشافرین وقتی خدا میخواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت، چه حوصلهئی! این موها...
سال بلوا(عباس معروفی)
پیکر فرهاد(عباس معروفی)
...از مصائب گرد بودن زمين يكي اش بازگشت است درست به همان نقطه اي كه آغازيده اي. اجباري هم اگر نباشد(كه اغلب هست) كششي ناخودآگاهانه شايد بسان غريزه مرغان بادي، تو را از ميان همه كوره راهها و راه هاي ناپيداي دريايي از پشت اقيانوس از گوشواره شبه قاره از سر انديب به سمت و سوي خاك خودت مي كشاند.
بر آب پشت سر مي پاشي ياد عظيم ترين بوداي خفته در غار هاي دامبولا با عطر عود و صندل
برآب ميپاشي عطر همه درختان دارچين و انبه را بر باد مي دهي برق چشم پلنگان بيشه تيسامارا را!
بادبان كاتاماران ها را ديروز در غروب برچيدند وامروز زميني زير پايت گسترده است كه عطر همه چيز را با خود دارد.
عطر تلخ دوستي ها!! عطر خاك بي باران عطر ريا و رياست عطر ايران!!
عطر طعم ويراني كه ماييم...
کلیدر(محمود دولت آبادی)
پ.ن: ستار،ستار،ستار...من امشب همدم ستار میمانم...
...فرمولی بود از چهارده کلمهی اتّفاقی (که بنظر اتّفاقی میرسیدند) کافی بود که با صدای بلند آنرا تلفّظ کنم تا قادر مطلق شوم. کافی بود به زبان بیاورم تا این زندان سنگی را نابود کنم؛ تا روز در شبم نفوذ کند؛ تا حوان شوم؛ تا جاودان باشم؛ تا ببر، آلوارادو را بدرد؛ تا چاقوی مقدّس در سینهی اسپانیاییها فرو رود؛ برای ساختن معبد، برای ساختن امپراتوری، چهل هجا، چهارده کلمه و من، تسیناکان، بر زمینهایی حکمرانی میکنم که ماکتزوما فرمان رانده بود. امّا میدانم که هرگز این کلمات را بر زبان نخواهم آورد زیرا دیگر تسیناکان را بخاطر نمیآورم.
باشد که رازی که بر روی پوست ببرها نوشه شده است، با من بمیرد. آنکه جهان را در یک نظر دیده است، آنکه طرحهای پرشور جهان را در یک نظر دیده است، دیگر نمیتواند به یک انسان، به سعادتهای مبتذلش و به خوشبختیهای کممایهاش فکر کند، حتی اگر این انسان خود او باشد. این انسان، خودش بوده است؛ امّا اکنون چه اهمیّتی برایش دارد؟ تقدیر آن دیگری چه اهمیّتی برایش دارد؟ زادبوم آن دیگری چه اهمیّتی برایش دارد، اگر او اکنون، هیچکس نباشد؟ بهمین دلیل، فرمول را به زبان نخواهم آورد؛ بهمین دلیل میگذارم روزها مرا، که در تاریکی دراز کشیدهام، فراموش کنند.
نوشته ی خداوند(خورخه بورخس)
امروز روز جهانی قصه است،قصه ای که در آن پینوکیو هیچ وقت راست نگفت و برای همیشه عروسک چوبی باقی ماند،قصه ای که جوجه اردک زشت آن همیشه زشت ماند،قصه ای که زن حامله ی تیر خورده برای کودک درون شکمش تعریف می کرد...
***
زن حامله ی تیر خورده ای غرق در خون کف خیابان افتاده بود...زن در حالیکه سعی میکرد با دست جلوی جوی خونی که از شکمش به سمت بیرون روان بود را بگیرد،میگفت:
بیدار شو فرزندم!
این قصه برای نخوابیدن است.
پ.ن:پردیس
اما از ایشان ـ از مردان ـ هرگز به سرزمین خود باز نگشتند،هیچ! ودلها پر اندوه،که آسمان تاریک بود. که آسمان خود پیدا نبود. که خورشید گریخته بود. که ماه پنهان شده. که ابر میبارید. وجز آذرخشی چند، هیچ روشنی بر جنگ و مرد جنگ نبود. وچگونه از زمین سرخ گیاه بروید؟ پس هیچ گیاه سبز از زمین سرخ نرست. ودرخت سبز زرد، و گل سرخ سیاه شد. و هر مرد گیاهی توفان زده بود کش پاک ریشه خشکیده...
...و او چه بسیار با گردش خورشید و زایش مرد اشگ فشانده است.
تنها اوست که نیک می داند زندگی مردان یک،دو،هزار ناچیز است و هر چیز دیگر از آن ناچیزتر...
آنک زمین. و زمین تیره. و بر زمینی چنین تیره، روزگاری خانه های ما روییده بود.
آرش(بهرام بیضایی)
ـ امروز زیاد حرف نزدی.
ـ نمی دانم.حرفی نداشتم که اضافه کنم.
ـ من قکر می کنم که تو یک عالمه حرف داری که اضافه کنی.میچ تو در حقیقت من را به یاد کسی می اندازی که با او آشنا بودم، او هم دوست داشت مسائل را در درون خویش نگه دارد،البته وقتی که جوانتر بود.
ـ چه کسی؟
ـ خودم.
سه شنبه ها با موری(میچ آلبوم)
آدمها دو دستن:
دسته اول:نویسنده ها...که اشکالشون اینه که خیلی داستان نوشتن...
دسته دوم:خواننده ها...که اشکالشون اینه که خیلی داستان خوندن...
دخترک در حالیکه با ناخن هاش ور می رفت با چشم هایی که برق میزد به پسر نگاه کرد و گفت:این طوری که نمیشه، تو این روزها هیچ کار مثبتی برای زندگیت انجام نمیدی ،فقط بلدی قبل انجام هر کاری بگی خب آخرش که چی؟!!!
پسرک در حالیکه جذب برق چشم های دخترک شده بود به حرف های اون فکر میکرد...
***
فردای اون روز پسر خیلی به حرف های خودش و دخترک فکر کرد...تو کله پسر یه علامت سوال گنده بود:آخر بحث چی شد؟...پسر خیلی فکر کرد ، ولی آخرین چیزی که از دیروز یادش میومد برق چشمهای دخترک درحالیکه اونو هل می داد رو تخت بود...!
..."كاپيتان خوان پاتريسيونولان كه فرماندهي سرخ ها را برعهده داشت، چنان كه انتظار مي رفت ترتيب مراسم اعـدام اسـرا را بـا تشريفـات داد. او كه خودش از اهالي سر رولارگو بود ماجراي دشمني ديرينه سيلوئيرا و كاردوسو را خوب مي دانست به دنبال آن دو فرستاد و به آنها گفت "من خوب مي دانم كه شما چشم ديدن يكديگر را نداريد و مدتهاست منتظر مـوقعيتي بـراي تصفيه حسـاب هستيد. بـرايتان خبـر خوشي دارم پيش از غروب آفتاب، اين موقعيت به شما داده خواهد شد كه ثابت كنيد كداميك مرد هستيد. مـي خواهم دستور بـدهم كه ايستاده گلـوي شما را ببرند و آن وقت شما با هم مسابقه دو خواهيد داد گروهباني با شمشيرش خطي در عرض جاده كشيد. مچ هاي سيلوئيرا و كاردوسو را باز كرده بودند تا بتوانند آزادانه بدوند بين آنها در حدود پنج متر فاصله بود. هر دو لب خط ايستادند يكي دوتا از افسرها از آنها مي خواستند كه رو سياهشان نكنند، چون همه به آنان ايمان داشتند و پولي كه بر سرشان شرط شده بود كپه ي بزرگي مي شد. نصيب سيلوئيرا اين بود كه جلادش نولان دو رگه باشد. كاردوسو جلاد رسمي سرخها را انتخاب كرد. مردي از اهالي كورينتس كه سال هاي زياد بر او گذشته بود عادت داشت براي تسكين محكوم به شانه اش دست بزند و بگويد: شجاعت داشته باش رفيق. زن ها وقت زائيدن از اين بدتر تحمل مي كنند.
شانه هايشان به جلو خم شده بود. دو مرد منتظر به يكديگر نگاه نمي كردند. نولان علامت شروع مسابقه را داد دورگه از اينكه خود را در مركز توجه همگان مي ديد آكنده از غرور بود براي خوش رقصي شكافي نمايان از گوش تا گوش باز كرد مرد كورينتس كار معمول خودش را انجام داد و شكاف باريكي باز كرد. سيلاب خون از گلوي مردان فوران كرد. پيش از آنكه با صورت به زمين بيفتند شتابان چند قدمي برداشتند. كاردوسو وقتي افتاد دست خويش را دراز كرد شايد اصلاً بر اين موضوع آگاه نبود. او مسابقه را برده بود."...
هزار توهاي بورخس(خورخه لوئيس بورخس)
چه خریتی کردم سر راوی داستان اون موقع از خدا امضا نگرفتم...
حالا ازین می ترسم بیفتم بمیرم، خدا اون دنیا در جواب این بطالت زندگی من ادعا کنه قصه ی زندگی تو راویش اول شخص مفرد بوده نه دانای کل،ببریدش جهنم!
ـ زندگانی را چه می بینی؟
ـ مرگ،مرگ،مرگ!
ـ چه با قهر و گلایه حرف می زنی تو ، مرد!
ـ آه از این دل بی قرار من!
کلیدر(محمود دولت آبادی)
می گن یه سری نامرد به پینوکیو پری مهربون رو نشون دادن که پینوکیو یهو خر شد و قبول کرد آخر قصه ازعروسک چوبی تبدیل به آدم شه... خدایا تو به من کدوم یکی از این در و دافیای چکمه پوش تجریش رو نشون دادی که همون اول قصه خر شدمو قبول کردم تو یه چیزی تو من بدمی و از خاک تبدیل به آدم شم؟!