تبليغاتX
kebritforoosh
...آنقدر به خودتان بدهکار بودید که نمی توانستید جلو آینه سر بلند کنید و به خود نگاهی بیندازید.آیا این بدهکاری از یک سهل انگاری به وجود آمده بود؟شاید بله و شاید هم نه.و آیا گناه کرده بودید که کسی را دوست داشتید؟ آن هم لکاته ای که جای سالمی برای غرور و حیثیت شما باقی نگذاشته بود؟
گفتم می دانید راه حل نهایی چیست؟شما سر تکان دادید،یعنی که نه.گفتم با یک آمپول همه مسائل حل می شود.تزریق بلدید؟ ناچار که باشید یاد میگیرید،اگر یاد هم نگیرید،وقتی ناچار باشید تزریق می کنید.مواظب باشید دستتان خط نخورد.دردش روی پوست میماند.میبینید به چه روزی افتاده ام؟ تزریقی شده ام دیگر با کشیدن کارم درست نمی شود،حتی تزریق هم چندان راضی ام نمی کند،خون بازی میکنم.سرنگ را که تا ته خالی کردم،کمی خون میکشم و فرو می دهم.باز کمی خون می کشم و باز فرو میدهم. ای .شاید ،شاید.کثافت کاری است،می شنوید؟ تنم خسته و کوفته است،استخوانهایم به سیم کشی افتاده ،انگار قطعه قطعه ام میکنند و از نو می سازندم.این که سرم را توی دو تا دست هایم می گیرم و خودم را تکان تکان میدهم به خاطر این است که دیگر نمی خواهم ذهنم را به چیزی متمرکز کنم.دوست دارم مدام تصویر ذهنم عوض شود.حالم را نمی فهمم،گرسنگی ام را نمی فهمم،خواب و بیداری ام را نمی فهمم، درد دارم و دلم تنگ است...

پیکر فرهاد(عباس معروفی)
+ 1 PM

...و در تاریکی شب سالیان در سرزمین فراموشی راه می رفت که در آن هر کسی آدم اول بود،که او خود ناگزیر شده بود خود را دست تنها،بی پدر ،پرورش دهد و هرگز آن لحظه ها را به خود ندیده بود که پدری پس از آن که صبر می کند تا پسرش به سن گوش دادن برسد او را صدا می زند تا راز خانواده را، یا دردی کهنه را،یا تجربه ی عمر خود را به او بگوید... و ژاک شانزده ساله و سپس بیست ساله شد و هیچ کس با او سخنی نگفت،و ناگزیر بود دست تنها یاد بگیرد،دست تنها بزرگ شود،با زور،با قدرت،دست تنها اخلاقیات و حقیقت خود را بیابد،تا اینکه سرانجام به صورت آدم به دنیا آید و سپس با تولدی سخت تر دیگر بار به دنیا آید،یعنی این بار برای دیگران،برای زنان، به دنیا آید،مانند همه ی این آدم هایی که در این سرزمین به دنیا آمدند و یکایک آنان کوشیدند تا زندگی کردن بی ریشه و بی ایمان را فرا بگیرند...

آدم اول(آلبر کامو)
+ 0 AM

...مردن همیشه وقت دارد،اما مردن از کوری دردناک است،ما از بیماری می میریم،تصادف می کنیم و بلای آسمانی نازل می شود و حالا کوری هم به آن اضافه شده است،منظورم این است که از کوری و سرطان می میریم،از کوری و سل ،از کوری و ایدز یا از کوری و سکته قلبی،ممکن است بیماری در آدمها متفاوت باشد،اما آنچه واقعاً ما را می کشد کوری است،ما جاودانه نیستیم و از مرگ نمی توانیم بگریزیم،اما دست کم می توانیم کور نباشیم و کور نمیریم...

کوری(ژوزه ساراماگو)
+ 11 PM

...خودش هم می داند تاریک که بشود دیگر نمی تواند با نگاهش مرا احاطه کند.تاریک که بشود حضور او هم باید از جنس حضور حرف بشود.تاریک که بشود او هم باید کس دیگری بشود.می دانم تاریک که بشود من هم تاریک می شوم...

همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها(رضا قاسمی)
+ 0 AM

يادش به خير اون اولها خودمون كه تنها بوديم هر وقت كار اشتباهی می كرد،دستپاچه می شد،با پشيمونی به من نگاه ميكرد...می شد درموندگيو تو چشاش ديد...من که می خواستم كمكی بكنم،يهو صدای خودمو می شنيدم كه دارم بهش ميگم نترس هيچكی هيچی نديد...

بعد از اون همه سال هنوزم كه تنها ميشيم كار اشتباه زياد می كنه،ولي دیگه اصلا دستپاچه نميشه...انگار نه انگار اين گندو اون بالا آورده، لابد پيش خودش فكر ميكنه هيچكی هيچی نديده...

+ 4 PM

كابوس جديد هر شب من تو هستي وقتي که در خواب به من ميگي: اگه كار اشتباهي كردم لازم نيست اونطوری نگام  كني...آدمها زبون دارن واسه حرف زدن...
و من كه وقتي از خواب بيدار ميشوم كل روز به زبون داشتن آدمها و اينكه تو را قبلا كجا ديده ام فكر ميكنم...
+ 10 PM

خيلی وقته كه از اتاق خواب طبقه بالای خانه ی ما صداهای مشکوکی مياد،صداهای آخ و اوخ هايي كه هر موجودی رو به فراست كشف منبع اين صدای دلربا می اندازه...خيلی وقته كه من را به بي خيالی نسبت به صداهای اتاق خواب طبقه بالا محكوم ميكنن... جیگر می خواد بگی این خونه یه طبقه بیشتر نیست!

+ 6 PM

دليل اين موضوع بر ميگردد به آن روزهايی كه قايم باشک بازی ميكرديم...آن روزهايی كه من ميرفتم قايم می شدم... و تو كه داشتی دنبالم میگشتی،هی ميپرسيدی بيام ؟و من كه داشتم خودمو توی مخفیگاهم جمع و جور میکردم هی خر مي شدم و ميگفتم آره! 

+ 11 AM

ـ گوشُت با مُنِه؟فهمیدی چی گُفتُم؟ها الا ای کارا که می کنی یعنی چی؟چرا ای جوری چار زانو نشستی؟چرا چشماتو بستی خو؟
ـ من خیر سرم دارم مدیتیشن می کنم.شما بفرما،گوشم با شماست.
ـ ها میگُفتُم...مو با رِسول صحبت کِردُم...اُ بنده خدام که حرفی نِداره،یعنی فک کُنُم دلش رضاست،فهمیدی چی گفتم؟
ـ بله.
ـ خو آره...ای کار مو لا درزیش نمیره...تازه رسول هم هوامُنه داره...فِهمیدی؟
ـ بله.
ـ خو بله که چی؟...چرا پَ همش روت به دیواره؟...مُو هستم،تازه رِِسولم هست...یعنی تُنَم هستی؟
ـ بله.  
ـ ها ای شد حرف حساب...ای کار نِشُد نِداره...خیالت تخت...خو مِِثِلاْ رِسول پُشتِمُنه...الکی که نی...خو رِسوله...اُ که باشه یعنی کار انجامه...ما که با تو ای حرفانه نِدارُم،راستشه بخوای رِسول که هست برا مُو بسه...چرا چشماتو باز نمیکنی خو ،مِِثِلاْ دارُم بات حرف میزِنُم...گفتی ای کاره که میکنی اسمش چیه؟
ـ مدیتیشن.
ـ ها مدیتیشن،باید ازت یاد بگیرُم چجوریه...آقا پس آخر مُو دِلُم قرص باشه؟روت حساب کُنُم؟
+ 0 AM

ـ حالم ازت بهم می خوره.
ـ میفهمم!
+ 0 AM

وقتی تنها واقعیت، صفحه ی تسلیت روزنامه هاست...

بهرام بیضایی


حالا سينمای ايران شده است آن روزنامه ها و بزرگانی كه دعوت اين سينمای وامانده را مي پذيرند،عكس های پرسنليشان ميشود دكور صفحه ی تسليت سينمای ايران...داستان با كيميايی شروع شد...آغاز با كفن دوزيهای امثال "تجارت،ضيافت، رد پای گرگ،اعتراض و سربازهای جمعه" بود. مشكل آدمهايی بودند كه نه به استاد نزديك بودند نه به ما...آن هم برای كيميايی كه سينمايش شخصيت محور است...با آدمهايی مثل قيصر ، سيد و قدرت...آدمهايی زنده ،نه آدمهای خيالی... عجيب است كه استاد "زخم عقل" را سرود ولی گويا خود آنرا نخواند...آنجا كه می گويد:

"اگر يک بار ديگر آزادی دست دهد- خيال را از آن بيرون خواهم كرد.آزادی مي داند – خيال دشمن ماست"

اما "حكم" براي كيميايی يك پشتک بود در سراشيبي قبر...
حكم حديث نفس خود استاد بود،اعتراف تكان دهنده ی كيميايی...
در صحنه ای از فيلم رضا معروفی خطاب به سهند ـ دانشجوی واخورده ـ ميگويد:


- يك جايي،گوشه ای از زندگي من  به قدرت گره خورد و هنوز دارم تاوان پس مي دهم.


گویا رضا معروفی نقش خود کیمیایی را بازی میکند...
يا آنجا كه رضا معروفي مي گويد:

- هشت‌تا تخم‌مرغ می‌ندازی تو  کره ی محلّی، زردَشو به‌هم نزنیا

می‌خوام وقتی می‌خورم، ببینم
روئیت کنم زردَشو که به‌هم می‌زنن و جنجال تو تو به رامی‌ندازن و جنگ بین زرده و سفیده و کره و نمک و دوپَر گوجه‌فرنگی
مغلوبه می‌شه، می‌ذاره جلوت.جیگر می‌خواد بگه این محلّی نیست...


عجيب بود كه خود كيميايي 64 ساله  در مصاحبه بعد از فيلم اين جرقه  را هم خاموش كرد با يك جمله:

- اين همه آن چیزی است كه در اين سن و سال از من بر می آيد...


اما داستان كفن دوزی بود...براي سينمايی كه بعد از كيميايی دنبال بوي الرحمن بزرگان ديگری مثل مهرجويی است...برای مهرجويی كه در امثال "بمانی" سراغ آدمهايي رفت كه نمي شناخت و با "مهمان مامان" توپ را به زمين "سنتوری" انداخت،..اميدوارم بازگردد  آنكه هامون را ساخت...هامون به روز بود...هر روز به همان روز!


پ.ن: خارج می زنی استاد!

+ 12 PM |

احساس خوشايندی بود همه به او نگاه مي كردند همه می خنديدند،صدای تشويق و دست زدن و هورا همه جای سالن شنيده ميشد...حس غريبی بود،ذوق زده شده بود او هم شروع كرد به خنديدن،اون هم نگاه كرد به مردم و دست ميزد...يك جای خالی در بين جمعيت ديد،خوشحال شد، خواست به آن سمت حركت كند كه صدای مدير سيرك او را به خود آورد كه فرياد ميزد:

شروع كن دلقك نكنه خوابت برده...

+ 10 PM |

سلام نقطه خوبی علامت سوال اینجا خیلی به ما خوش نمی گذرد نقطه تصمیم دارم در کل سفر به این سبک برایت نامه بنویسم علامت تعجب من همچنان فكر مي كنم دچار كمبود اعتماد به نفس هستم نقطه نقطه نقطه  احساس مي كنم در مورد همه كارهايم با تمسخر اطرافيانم روبرو هستم... از كنار هر كس كه رد مي شوم احساس مي كنم صداي خنده هاي او را به خودم مي شنوم...كاشكي اينجا بودي،لا اقل تو مي فهميدي آنها به من مي خندند يا نه! اه،لعنتی سبک نگارش یادم رفت نقطه  در جواب برايم بنويس از اين سبك نگارش خوشت آمد يا نه علامت سوال راستي همان بهتر كه اينجا نيستي علامت تعجب راستش اين آخرها به خنده هاي تو هم شك داشتم علامت تعجب باز هم برایت نامه می دهم نقطه نقطه نقطه

 

پسرک در حالیکه دراز شده بود روی تختش زل زده بود به ورقه...این هم به نظرش داستان جالبی نبود...کاغذ را مچاله کرد و در حالیکه پتو رو می کشید رو صورتش کاغذ مچاله شده رو پرت کرد تو سطلی پر از کاغذهای مچاله شده نقطه

+ 9 AM |

پسرک نگاهي انداخت به رودخونه...احساس خلا می کرد...خیلی وقت بود می خواست اثبات کنه که این دنیا هیچ ارزشی نداره ...حالا اونجا فقط اون بود و دنیا و رودخونه...
ازون بالای صخره نگاه کرد به رودخونه که می غرید،با امواج خروشانی که می کوبید به تخته سنگها و رد میشد...در نظرش رودخونه خیلی حقیر اومد،پوزخندی زد،...خلا رو تو ذهنش مرور کرد...حس خوبی بود که فکر می کرد تا حالا نداشته....
پرید توی آب،لحظات اول خیلی خوشایند بود...تلاشهای رودخونه به نظرش خیلی حقیر اومد...
نا گهان چیزی یادش اومد،اصلا هواسش نبود،اون شنا بلد نبود...اما این خودکشی نبود اون میخواست امکان نجات داشته باشه و مرگ رو انتخاب کنه...لعنتی،اون شنا بلد نبود،اینکه خودکشی نبود،...
پسرک تلاش کرد خودشو به صخره ها برسونه،ولی...

                                                            *****   
مردی که از کنار رودخانه رد میشد،صحنه  عجیبی دید،پسرکی پرید توی رودخانه،اول به نظرش اومد برای شنا پریده،ولی بعد که دست وپا زدن پسرک رو دید فهمید شاهد غرق شدن پسرکه...پسرک خیلی تقلا می کرد...ولی رودخانه... 
                                                            *****
تلاشی هضم ‌نشده در خون،بغضی کوچک در مغز،علّت مرگ مشخّص نیست...

+ 12 PM

خرد زاییده ی بینش است...
اما چون هدف آن نیست،هیچگاه توان آن را ندارد که رشک هیچ کس را نسبت به بینش برانگیزد.
به این نکته من چنین می افزایم:شاید از همین روست که کرداردرپی پندار می آید.اما تدارک شرایط اندیشیدن همیشه بر عهده ضرورتهاست.
اندیشمندی گفت: بیشتر مواقع در می یابم که مانند پدران می اندیشم اما کردارم پدرانه نیست...چرا کردارم اینچنین متفاوت است؟زیرا ضرورتها متفاوت هستند...با این همه در یافته ام که شیوه اندیشیدن دیرپاتر از شیوه عمل کردن است.اندیشه در برابر ضرورتها پایداری می کند...

حکایتهای آقای کوینر(برتولت برشت)

+ 9 PM

خولی: [...] کی خواست این زره و خود و خنجرو؟ کی لباسِ سرخ، قوارة تنم برید؟ کی این چکمه به پام کرد تا زانو غرقه به خون؟ دلخوش بودم به شیش و بشِ جفت‌چاری که دچارش بودم – دلخوش بودم به آسّه‌آسّه آس کشیدن و هشتِ خاج و دودل که این کارتِ آخر دوی دِله؛‌که اگه نباشه سوخته‌م – سوخته‌م حاجی از لیلاجی زمونه که هِی توپ زد و هِی جا زدم! [...] من، اون بی‌بیِ گشنیزو میخواستم – لعنت به من که شیش‌دَرِش نکردم و مارس شدم – از من به شما نصیحت؛ وقتی یکی تو شور خوند، شما هم تو شور جوابش بدین، نزنین تو افشاری و همایون – این رسمِ موافق‌خونیه!

شهادتخوانیِ قدمشادِ مطرب در طهران؛ محمد رحمانیان

+ 4 PM |

یکی از احمقانه‌ترین فرمولهای روانشناخت جدید اینست که میگویند: «علّت میخواری معتادان اینست که نمیتوانند خود را با واقعیّات سازگار کنند.» ولی آخر کسی که بتواند خود را با واقعیّات سازگار کند که یک بی‌دردِ الدنگ است.

رومن گاری( خداحافظ گاری کوپر)

+ 8 PM

حمّالانْ بازوشان*دبیرانْ قلم‌شان*قراولانْ هیبت‌شان*آوازخوانانْ آواشان*وزیرانْ تدبیرشان*و فاحشگانْ تن‌شان را*همه چیزی را به همه چیزی می‌فروشند*در شهر که به هیئتِ بازاری‌ست بزرگ*و آدمیان که گویی حجره‌هایی نَمورند*و تیمچه‌های تاریک*و چرتکه‌های عاطفه*و تنزیلِ آرزوها*و رِبحِ رؤیاها*و رهنِ امیدها*و سفته‌های محبّت*و برات‌های عشق*و دودانگْ هنر*و سه مثقالْ حکمت*و یک بطرْ عصیان*و هفت مَنْ ذوق*و چهار قلّادهْ خشم*و پنج تختهْ شعر*و دو جوْ ایمان*و شش پیمانهْ اندوه*و یک جوالْ معرفت*و چهار گزْ رفاقت*و مردمِ نحسِ دیومانند*که همه چیزی را به همه چیزی می‌فروشند* در شهر که به هیئتِ بازاری است مهیب...

مدام دست بر عرقْ چینِ چرب و چرکش می‌کشید و می‌گفت «اگر با گرگ‌ها زندگی می‌کنی، نخست زوزه کشیدن بیاموز...» پندار، کفتاری پیر و پتیاره، پند می‌داد توله‌اش را...

آرش جواهری (رمادی)

+ 8 PM

سکوت کرد
سلام‌اش را خورد، نوشت:

«میدانی عزیزم، غروبها صندوقِ پستی مرا به یادِ اسمِ کوچکِ تو میندازد
میدانی عزیزم، صندوقِ پستی تقصیرِ خودش نیست
صندوقِ پستی چیز خوبی‌ست
صندوقِ پستی غریزتاً نمیفهمد اینجا کسی به کسی نرسیده است
میدانی عزیزم، غروب تقصیرِ خودش نیست
غروب چیز خوبی‌ست
غروب غریزتاً نمیفهمد اینجا کسی به کسی نرسیده است
میدانی عزیزم

قربانت
امضاء»

سلامی هضم‌نشده در معده
اسمی کوچک در خون
علّت مرگ مشخّص نیست.
جنازه تقصیر خودش نیست
جنازه چیز خوبی‌ست
جنازه هنوز هم شعر مینویسد...

 احسان مهتدی

+ 8 PM

غفوری: تو می‌دونی اکبر چرا اون دختره رو کشت؟
اعلا: دوستش داشت.
غفوری: آدم کسی رو که دوست داره مگه می‌تونه بکشه؟
اعلا: نمی‌خواست بِدَنش به یکی دیگه.
غفوری: تو اگه جای اکبر بودی چی‌کار می‌کردی؟ تو هم دختره رو می‌کشتی؟
اعلا: فراموشش می‌کردم.
غفوری: پس آدمی که عاشق یه نفره می‌تونه فراموشش کنه... می‌تونه؟ اگه می‌شه فراموش کرد، خب تو هم خواهر اکبر رو فراموش کن.
اعلا [به سختی]: نه... نمی‌شه.
غفوری: شاهین یادته تو؟
اعلا: آره.
غفوری: می‌دونی چرا قتل کرده بود که؟
اعلا: پول طلبکار مادرشو نداشتن بدن مجبور شدن یارو طلبکاره رو بکشن.
غفوری: آره، شاهین... بابا نداشت، عاشق مادرش بود، نمی‌خواست مادرش به خاطر بدهی سنگین چند سال بیفته زندان، طاقت دوری‌شو نداشت، طلبکاره رو کشت که مادرشو از دست نده... تو می‌گی کار خوبی کرد؟
اعلا: نه.
غفوری: تو اگه جاش بودی چی کار می‌کردی؟... طلبکاره رو می‌کشتی یا مادرتو فراموش می‌کدری؟
اعلا: مادرمو... فراموش می‌کردم.
غفوری: پس می‌شه کسی رو که عاشقشی فراموش کرد.
اعلا: نه، نمی‌شه... من نمی‌تونم.
غفوری [با لبخند]: آدم راجع به بقیه خیلی راحت می‌تونه بگه فراموشش کن، قاضی‌هایی هم که حکم اعدام اکبر و شاهین رو دادن همینو می‌گفتن...
اعلا: من چی‌کار کنم آقای غفوری؟
غفوری: من اگه جای تو بودم خواهر اکبر رو فراموش می‌کردم، اما ممکنه یه روزی عاشق بشم خودم هم نتونم فراموش کنم، حتا اگه به قیمت مرگ یه آدم دیگه باشه...

اصغر فرهادی(شهر زیبا)
+ 8 PM

کسی که سرگذشت من رو مینوشت بیست و خورده ای سال قبل یه روز  از سر بی حوصلگی یه صفحه رو نصفه ول کرد و رفت صفحه ی بعد نوشت صد سال بعد...حالا بیستو چند ساله که من موندم و اون نصفه صفحه خالی و صد سال بلاتکلیف...
+ 0 AM |

شاید خلاْ سه شنبه ها بشتر تقصیر بچگی هاست،با آن خاطراتی که توی مغازه شیرینی فروشی لابلای آن همه کیک و کلوچه جامانده است...خلاْ سه شنبه ها از همان ابتدا هم مزه ی شکلات قل قلی های تافی را میداد...ببخشید که بیشتر از این نمیتوانم ادامه بدهم،چون بچگی هایم آمده دنبالم...من باید برم!
+ 11 PM |

امروز روز جهانی موسیقی دانان ناقص الخلقه است،آنهایی که شاهکارشان را در یک خواب جوانی کاور زده اند و مابقی عمرشان را داشتند فکر می کردند که کدامشان با خطوط موسیقی خوابیده اند که نام آنها را گذاشتند خطوط حامل...
+ 8 PM |

آدمها سه دسته اند:
جامدها:آنهایی که بسته به جنسشان منتظر حرارت هستند تا بروند قاطی دسته ی دوم...
مایعات:آنهایی که در زندگیشان در هر سوراخی نشت می کنند...
گازها:آنهایی که آنقدر دسته دوم به سوراخهایشان نشت کرده اند که پیوند بین مولکولهایشان جر خورده است...
+ 1 AM

پسرک هر روز نزدیکای غروب از تختش میومد پایین...دستی روی کتابهای گرد و خاک گرفته ی کنار تختش می کشید،بعد انگاری تازه یادش اومده باشه که هر محله ای گربه نره و روباه مکار نداره،سریع برمی گشت تو تختش،بعد در حالیکه با گلوی پر بغض لحافو می کشید رو صورتش ، زیر لب می گفت:خر خودتی من که می دونم اینا همش فیلمه...
+ 11 AM |

از ما پرسید چگونه و ما استناد کردیم به سالها پیش...
به آن روزهایی که می رفتیم توپمان را که زیر ماشین گیر کرده بود در بیاوریم،خودمان هم کنار توپ گیر می کردیم...
+ 10 PM |

می ترسم از ساخته شده در هفت روزی که هفتاد سال توش من رو صحنه آهسته تکراری نشان می ده بعد پای تو را می کشن وسط که برهان نظم را ثابت کنی که از آن بالا سوت میزنند صبر کنید دنیا حامله است...
+ 10 PM |

هیجان تو نگاهش موج می زد،انگاری چیز مهمی میخواست بگه...دستهاشو رو روی چشمهام گذاشت...
گفت:چشمهاتو می بندم...تا موقعی که نگفتم باز نکن!
گفتم: باسه چی،چی شده؟
گفت:چیز مهمی را به تو نشان خواهم داد،شاید مهمترین را...
بیشتر برایم یک بازی بود...شاید در پوچی آن روزها جرقه ای بود...
گفتم:باشه....
گفت:نه اینطوری نمیشه قول بده،قول بده تا موقعی که نگفتم باز نمیکنی..لرزش عجیبی تو صداش بود...
گفتم:باشه،قول می دهم...
ازون ماجرا چند ماهی گذشت،نمی دانم شاید هم چند سالی...طی این مدت همیشه کنارم بود،با هم حرف می زدیم...قصه ها می گفتیم...ولی هنوز چشمهامو باز نکرده بود...
طی این مدت همیشه کنارم بود...قصه ها می گفت...مناظر اطراف را برایم توصیف میکرد...از آدمهایی که از کنارمان رد می شدند برایم می گفت...ولی هنوز چشمهامو باز نکرده بود...
یه روز داشت قصه می گفت...قصه یه پسر کوچولوی تنها...که از یه جایی به بعد تو زندگیش تنها می شه...بهترین دوستشو از دست میده...و باید باقی راهو خودش بره...وسطای قصه بود که صداش قطع شد...منتظر ادامه قصه بودم...عجیب بود،هیچ صدایی نمی آمد،طی این چند سال به صدای نفسهاش عادت کرده بودم...ترسیدم،یه لحظه قولمو فراموش کردم،چشم بندو برداشتم...
کنارم افتاده بود...با چشم بندی به روی صورتش...نفس نمی کشید...مرده بود...به صورتش نگاه کردم...تغییر زیادی نکرده بود تو این همه سال،فقط چشم بند به صورتش اضافه شده بود...
یعنی این همه سال اون هم هیچ جارو...
جالب بود قبل تر ها فکر می کردم اگر نبینمش دنیا تموم میشه...ولی الان اصلا فرقی نمی کرد...

چشامو بستم سرمو گذاشتم رو شونش...شروع کرد بقیه قصه رو تعریف کرد...
خوشحال بودم که قصه پسرکی که تعریف می کرد،قصه من نبود،خوشحال بودم که اون هیچ وقت نمی میره...
+ 11 AM |

دو نفری لبه پرتگاهی ایستاده بودند،یک لیوان سم داشتند،می خواستند خودکشی کنند،نصف لیوان مال پسرک ونصف لیوان هم مال دوستش بود.حالا چرا دیگه پرتگاه؟مگه همون سم کافی نبود؟ آخه می خواستند از پرتگاه هم بپرند پایین....اینو دوستش می خواست،به نظر پسرک بی ربط بود،ولی به خاطر دوستش قبول کرده بود... 
قرار بود اول دوستش نصف لیوان را بدهد بالا،بعد هم او...بعد در حالیکه سم داشت عمل می کرد،می پریدند پایین...

خودش را مرتب کرد،راست ایستاد،سرشو بالا گرفت،لذت بخش بود،احساس کرد درونش خالی شده...به دوستش نگاه کرد که سرشو اندخته بود پایین...بهش گفت:چیکار میکنی لعنتی،بخور نصفشو دیگه...
دوستش سرشو انداخته بود پایین،یه قطره اشک از گوشه چشماش لغزید پایین،گفت:آخ،کاش اینجا بودی لامصب...نصف سم تو لیوان رو خورد و لیوان را داد به پسرک...
پسرک نمی دونست چش شده،با ترس به لیوانی نگاه کرد که هنوز تا نصفه پر بود، به دوستش نگاه کرد که داشت رنگش کم کم زرد می شد،دوباره با نگاهی لرزان به لیوان نگاه کرد...حالا دیگه دستاش هم می لرزیدن...سرشو آورد بالا،انگار نگاه کردن تو چشای دوستش شده بود سخت ترین کار دنیا...با چشایی لرزان به دوستش نگاه کرد که داشت بهش لبخند میزد...اومد حرف بزنه ،بغض نمی ذاشت....دوستش گفت :هیچی نگو،مهم نیست،فقط هلم بده پایین...
سر تا پای پسرک می لرزید،به سمت دوستش رفت،لعنتی نمی تونست تو چشاش نگاه کنه،یه لحظه نفهمید چی شد،هلش داد پایین...

پسرک با گلوی بغض کرده لیوانی رو که نصفش پر بود،پرت کرد ته پرتگاه...نمی دونست باسه چی هلش داده بود پایین،آخه نمی تونست تو چشاش نگاه کنه،نمی تونست بگه که ترسیده،نمی تونست بگه که...چرا هلش داده بود پایین؟

صدای گریه پسرکی در کنار پرتگاه تنها صدایی بود که در آنجا شنیده میشد...    

لبه ی پرتگاه ایستاده بود،پسرک حالا خوب می دونست چرا دوستش پرتگاه رو انتخاب کرده بود...پرتگاه خوبی بود،معلوم بود به خوبی برای یک خودکشی بی نقص انتخاب شده....
راست ایستاد،سرشو بالا گرفت،لذت بخش بود،احساس میکرد برای اولین بار توی زندگی درونش خالی نیست...
سرشو انداخت پایین،قطره اشکی از گوشه چشمش لغزید پایین،آروم گفت:آخ،کاش اینجا بودی لا مصب...
پسرکی در حال سقوط به ته پرتگاه بود...پرتگاهی که جون میداد برای یه خودکشی بی نقص...

کبریت فروش(۱۲/۵/۱۳۸۶)
+ 9 PM |

چشامو باز می کنم ،وسط يک لجنزارم....
انگاری دارم فرو می رم تو زمين،آره در حال فرو رفتنم....
ترسيدم ،تقلا می کنم،دست وپا ميزنم،ديگه فرو نمی رم ،اين چيه ديگه،تا اونجايی که يادم میاد تو باتلاق هر چی بيشتر دست و پا بزنی بيشتر فرو می ری...
همچنان دست وپا ميزنم ،ديگه فرو نمی رم....کم کم خسته می شم ،ديگه قدرت تکون دادن دست و پامو ندارم..... دوباره دارم پايين می رم، بيشتر و بيشتر....


                                                                ****
چشامو باز می کنم ،کف يک اتاقک تاريک افتادم،نه دری ،نه پنجره ای ،بلند می شم که از اتاقک برم بيرون ،اما تلپی می خورم زمين،پام با يه زنجير بسته شده به گوشه اتاق...
هر چی تقلا می کنم فايده نداره...يه روزنه خيلی کوچک کنار من رو ديوار هست، از اونجا شايد بشه به بيرون نگاه کرد،خودمو می کشونم سمت اون سوراخ،از اونجا به بيرون نگاه می کنم،اما تنها چيزی که می بينم يه چشمه ،که از اونور داره اينورو نگاه می کنه....


                                                               **** 
چشامو باز می کنم ،تو آغوش يه دخترم...چقدر قيافه اين دختر آشناست...آهان ،اين که همون دختر تو قاب عکس آويزون به ديوار اتاقمه...ای وای يعنی من الان تو قاب عکسم؟!!
چشای سبز و موهای طلايی دخترک هیچ فرقی نکرده اند،به همون خوشگلی سابقه،بيست ساله که عکسش به ديوار اتاقمه....
سرم روی پاهای دخترکه و اون داره منو نوازش می کنه، چه لحظات خوشايندی....
نمی دونم چقدر گذشته که تو قاب عکسم،هنوز دخترک داره من نوازش می کنه،ديگه حوصلم از دستش سر رفته،فکر کنم منو با گربه خونگی اشتباه گرفته....هر کاری می کنم هيچ راه فراری از تو قاب عکس نيست،....گريم می گيره،آخه تا کی؟
دخترک یه گوشه نشسته،چه چشمای قشنگی داره،بر می گردم سرمو می ذارم رو پاهاش ،دخترک شروع به نوازش می کنه...

کبریت فروش(۵/۷/۱۳۸۲)

+ 8 PM